These F*cking Days, My F*cking Life

پنج شنبه 7 شهریور 98

~~~~

دارم روزای بدیو پشت سر میذارم. پر از ترس. پر از نگرانی و دلهره

خیلی دارم سعی میکنم به روی خودم نیارمو ساعت هارو با آرامش سپری کنم

با اینکه از کارام هیچ سودی نبردم ولی بخاطر انجامش بدجور خرابکاری کردم

یه گندی که دست از سرم برنمی‌داره


نمیدونم میشه یا نمیشه. دیگه آب از سرم گذشته

خیلی وقته دیگه هیچی برام مهم نیست

تلاشم اینه بی خیالی طی کنم. به خودم دلداری میدم میگم اشکال نداره

کارا همینجوری پیش میره. مث آب روان

ما فقط سعی میکنیم مسیرشو اصلاح کنیم

یه چیزِ نسبی ... هرچی بیشتر، بهتر.


من خیلی وقته دیگ آب از سرم گذشته. اطرافیانم ولی اینطور فک نمیکنن

شاید میدونن ولی نمیخوان باور کنن. اهمیتی نداره

هرچی هست، همینه.


روزا میگذرنو میرن. سخت، خیلی سخت.

تاب آوردن تو این شرایط واقعاً عذابه. ولی مجبوری. راه دیگه ای هست؟

من خیلی آدم صبور و با آرامشی هستم. خیلی هم سازگار با شرایط و محیط و آدمای اطراف

جز این اگه بود، قطعاً تاحالا دوام نمیاوردم.


من سعی میکنم آدم خوبی باشم. نمیخوام عوضی باشم

انسان بودن و عاقلانه رفتار کردن بنظرم بزرگترین موهبت خداست

اوه خدا، تازه یادم میاد. مثل اینکه انگار خدا هم خیلی وقته منو ترک کرده

ناامید نیستم. آه و ناله هم نمی‌کنم. فقط همینطوری بی‌خیالی میرم جلو

هرچه بادا باد.


امروز عکسی رو دیدم که عمیقا ناراحتم کرد. یه عکس پروفایل تو تلگرام

خیلی خیلی دپرس شدم. به معنی واقعی، غم تمام وجودمو پر کرد

اولین بار بود احساس میکردم بغض کردم. یعنی چی خب؟

من همون آدم بی‌خیالی ام که با دیدن این چیزا چیزیش نمیشد

بی حس بودم ولی بی‌احساس نبودم

واسه چیزی که نمیشه جلوشو گرفت، پس بهتر نیست نسبت بهش بی حس باشی؟؟


اره، من هنوزم همون پسری ام که مهره مار داشتم

همون پسری که با بقیه پسرا فرق میکرد

همون پسری که بهش میگفتن شخصیتت کاریزماتیکه

اینا حرف خودم نیستا! حرف آدماییه که سرِ راهم سبز شده بودن

شاید خدا داشت منو امتحان میکرد

خدایی هیچوقت جوگیرِ اینجور حرفا نشدم و نمیشم.


زندگی به من این درس عبرت رو داد که آدما از اون مجسّمه‌ی خوشگلی که

ازشون میبینی میتونن خیلی زشت‌تر و کریه‌تر باشن

دانشگاه اینو به من یاد داد. خوابگاه اینو به من یاد داد

از همه اصلی‌تر «دخترا» اینو به من یاد دادن

یه آدمِ بی‌آزاری که حتّی یدونه گُل رو هم تاحالا نشکونده


کسی ک عادت میکنه اکثر اوقات و روزای عمرش تنها باشه،

براش واقعا سخته تو جمع و شلوغی دوام بیاره. دقیقا من همچین کسی بودم،

ولی با انعطاف‌پذیری خیلی بالا. به همین خاطره که الان اینجا هستم


همین الان که دارم اینو مینویسم منتظر زنگ پدرم هستم

برا حل یه مشکل خیلی حاد. یه اتفاق ناخاسته

یه بلایی که معلوم نیست بخاطر کدوم گناهم داره سرم میاد


زندگی، یه کلمۀ ساده که خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست

من به کارما خیلی شدید اعتقاد دارم. چون به چشم دیدم

چون خیلی از اتفاقارو که مرور میکنم، می‌بینم اره،

هر عملی را عکس العملیست به اندازه ی آن و دقیقا خلاف جهت آن

ولی چیزی که برام یه سوال خیلی بزرگه که هیچوقت نتونستم به جوابش برسم اینه:

در مورد بعضی اتفاقای بد و مشکلات، هرچقد برگردی به گذشته

و همه چیزو مرور کنی بازم نمیتونی بفهمی که

من کجا چه کاری انجام دادم که این، تقاصِ همون کار زشت هست؟؟


زندگی یعنی همین. بهترین توجیه واسه این اتفاقا همین میتونه باشه

زندگی بدون این چیزا بی‌معنیه. تازه همینجوریش، وضعیت من از خیلیا بهتره

اینو خیلی خوب میدونم. کاملاً واضحه. بخاطر همین خیلی ممنونم از خدا


ولی خدا، من بیشتر از اینا بهت احتیاج دارم. خودتم خوب میدونی، اره؟ پس چرا...؟؟

چرا دوس داری زجر کشیدنمو ببینی؟

چه حقی رو زیر پا گذاشتم یا به کی کمترین ظلمی رو کردم

که مستحق این وضعیت باشم؟


شمایی که داری اینو میخونی، میدونم حرفام کلیشه ایه. واقعاً چاره ندارم

من خیلی بیچارم. خانوادم حتّی اینو باور نمیکنن.

ولی ازت میخوام تو باور کنی. چون اگه بیچاره نبودم، این حرفارو اینجا نمی نوشتم.


بی‌خیال. خیلی از حالات روحی، بخاطر این هورمونای لعنتیه

بخاطر همین جدی نمی‌گیرم

به احتمال خیلی قوی، سخت بگیری، همونجوری سخت میگذره

فقط، ای کاش میدونستم کجارو اشتباه کردم...



/ 0 نظر / 108 بازدید