بخاطر اینه نمیخوام ارشد بخونم

دوشنبه 6 آبان 98

­~~~


چند وقت پیش تو یکی از نوشته‌هام

گفتم من هر موقع از این دانشگاهِ کوفتی تموم بشم

دیگه نمیخوام به درس خوندن ادامه بدم

 

چند وقت بعد یکی از استادای تخصّصی‌مون

اومده بود کلاس در مورد بازار کار رشته‌مون حرف میزد

منم که ردیف دوّم نشسته بودم

داشتم کامل به حرفاش گوش میدادم. همون روز من خیلی جوگیر شدم

 

فرداش رفتم از کتابخونه چنتا کتاب کَت و کلفت تخصّصی برداشتم

چون استادم میگفت دوران دانشجوییِ لیسانس و ارشد

خیلی از کتابای تخصّصی معدن رو خوندم

حتّی اونایی که چندان ربطی به گرایش من نداشت

 

منم گفتم برم از این کتابا بخونم اطّلاعاتم بیشتر شه

تا به الأن که دارم اینو مینویسم، نه وقت کردم نه حوصله

حتّی یه صفحه از این کتابارو نتونستم بخونم

همینجوری افتادن گوشۀ اتاقِ خابگاه، کنار شوفاژ

اینطور نیست که دلم هم نخواد

دلم میخواد ولی نمیدونم چرا انگیزه ندارم

شاید تنبلی میکنم

نمیدونم...

تصمیمم عوض شده بود. میگفتم شاید بخوام ارشد بخونم

ولی درباره‌ی این افکارم با هیشکی اصلاً حرف نزدم

حتّی مامان بابام

به همه گفتم من ارشد نمیخوام بخونم

 

خداوکیلی من با این وضعیت ام

کی حال و حوصله ارشد خوندن داره

من شرایطم اصلاً روبه‌راه نیست

از هر نظر فکر میکنم، میبینم نمیتونم

وقتی نمیتونم، چرا خودمو بندازم تو دردسر؟

 

شرایطم چیاست، مثلاً اینا:

از لحاظ مالی، تأمین هزینه واسه خوندنِ ارشد برام امکانپذیره

ولی چیزای مهم تری هست که باید واسه اونا پس‌اندازه و خرج کنم

 

از لحاظ روحی، تو این چهار سال و الان هم که سال پنجمه

من بشدّت سرخورده شدم. تو هیچ چیزی پیشرفت نکردم

اینو خیلی جدّی دارم میگم. به معنی واقعی، من شکست خوردم

وقت و عمرمو الکی تلف کردم

 

از لحاظ وضعیت اقتصادی جامعه، تو این اوضاع گرونی

و پولی شدن آموزش عالی و امکانات دانشگاه‌ها

که سال به سال داره گسترده‌تر میشه و به نفع دانشجوها بدتر میشه

و اعتراض دانشجوها و شوراهای صنفی کار به جایی نمی بره

 

مگه مغز خر خوردم خودمو بندازم تو این باتلاق

باتلاقی که هیچ تضمینی نیس بتونی سالم ازش دربیای

 

از لحاظ شرایط خانوادگی، خانواده‌ی من، از بُعد مالی تا میتونن حمایت میکنن

ولی بُعد عاطفی و احساسی به هیچ وجه کمکم نمیکنن

نمیتونن منو درست حسابی درک کنن

بابا و مامانم بعدِ چهار سال دانشجو بودنم

هنوزم به من میگن بشین درس بخون، درس بخون، درس بخون،

 

از این جمله متنفرم، شنیدنِ این جمله حالمو بهم میزنه

مطمعنم من دانشجوی دکترا هم باشم اینا به من میگن بشین درس بخون

انگار من با کارِ خودم آشنا نیستم

بعلاوه اینکه تنش‌ها و اختلافاتم با خانواده در مورد مسائل مختلف زیاده

که مانع من میشه واسه ادامۀ تحصیل

 

پنج سال دوری از محیط خونه و خانواده منو درهم شکسته کرده

بارها و بارها گفتم من دستمو داغ میزنم

اگه باز دوباره واسه درس خوندن، برم شهرِ دیگه

پنج ساله آواره‌ی جادّه هام

مشقّتی که تحملش برام ذرّه‌ای سود نداشته

 

رشته ی من (معدن) هم تو شهرِ خودمون نیست

پس اگه بخوام ارشد بخونم باید برم شهرِ دیگه

کی حاضره بعدِ این چند سال عذاب کشیدن،

دوباره خودشو بندازه تو عذاب و مصیبت؟

 

من میخوام هرچه سریعتر زندگیمو بسازم

و به این نتیجه رسیدم ساختن زندگی و آینده از راه فوق لیسانس خوندن نیست

و در مورد این نتیجه گیری هم کاملاً مطمعنم

خیلی از آدمای موفّق بعد از تموم کردن....

....لیسانس کارشونو شروع کردن، هم ایرانی هم خارجی

 

من دیدگاهم اینجوریه

وقتی میتونی بری خواستگاری که

امکانات اوّلیۀ شروع زندگی رو تهیه کرده باشی

وگرنه با یه مدرک فوق لیسانسِ به درد نخور تو این مملکت

و با کارت پایان خدمت بهت دختر نمیدن

 

هرکی ام به خواستگار با این وضعیت دختر بده خریّتِ محض کرده

دور از شرف و جوانمردی هست

بری خواستگاری و بهت دختر بدن

در حالی که نه شغل درست حسابی پیدا کردی

نه امکانات زندگی رو آماده کردی

اونم تو این شرایط اقتصادی گَندِ جامعه

 

مگه هدفت از ازدواج با یه دختر فقط ارضای میل جنسی هست؟؟؟

شاید اون دختر اگه دل بسته‌ی تو نمیشد و باهات ازدواج نمیکرد،

بِجای تو، با یکی ازدواج میکرد که میتونست خوشبختش کنه

و صد البته اینکار، ظلم در حقّ اون دختره

واسه همین، من شرف دارم، من از غَضَبِ خدا میترسم

 

من به احتمالِ قوی تو یه کار غیرمرتبط با رشتم مشغول به کار میشم

برا همین ارشد خوندن چندان سودی به حالم نداره

و در واقع یعنی تلف کردن زمان و سرمایه

----

برا همین، اون ایده‌ی قبلی رو که اوّلش گفتم

اینکه شاید بخوام ارشد بخونم رو میندازم آشغال

با اینهمه دردسر و سختی و مصیبت و هزینه

و عقب موندن از روال عادّیِ زندگی

بعد از این چند سال عذاب کشیدن

 

مگه مغزِ خر خوردم دوباره خودمو بندازم تو بدبختی

اینه علّت اینکه نمیخوام ادامۀ تحصیل بدم

 

من خستم، خیلی خستم

اینهمه راهو اومدم، دیگه نا ندارم

دیگه نمیکِشم، بخّدا نمیکِشم

 

من خیلی آدمِ صبوری هستم

ولی دیگه نه

من دیگه نمیتونم

من دیگه اون احمقِ قبلی نیستم.



/ 0 نظر / 106 بازدید