الگوی من، هدف آینده، ورزش و رژیم

سه شنبه 7 آبان 98

~~~


ایده‌ی لاغر شدن و فیت شدن برای من

از تقریباً دوسال پیش شروع شد و تا الان ادامه داره

اون موقع خیلی چاق بودم، تصمیم داشتم رژیم بگیرم

چند ماه، من رژیم گرفتم که باعث شد خوب لاغر بشم

 

علاوه بر اون، دوسال پشت سرهم، یه مدّتی رفتم بدنسازی که تو دانشگاه بود

ولی هربار بعدِ یه مدّت ول کردم. از بی حوصلگی و تنبلی و حماقت

اون موقع استارتش به این خاطر خورد که

من دوس داشتم خوش اندام بشم که توجه دخترا بهم جلب شه

و بتونم تو دانشگاه دوست دختر پیدا کنم

 

حقیقت رو دارم میگم، احساس میکردم بخاطر چاق بودنم

هیچ دختری ازم خوشش نمیاد

حالا که تا به امروز که سالِ پنجم دانشگاه‌ اَم

و با هیچ دختری نتونستم دوست بشم

و الان هم دیگه نمیخام که وارد چنین کاری بشم

به این نتیجه رسیدم اون پسرایی که با قیافه معمولی

با دخترای خیلی سرتر از خودشون دوست میشن

گویا یه چیزی مثل مهرۀ مار دارن

که من از داشتنش بی بهره ام

 

شاید اینطور بنظر بیاد که من اعتماد به نفسم ضعیف بوده

نمیدونم شایدم این افکار بخاطر این تو ذهنم میومده

 

البته الان دیگه سر عقل اومدم، اصلاً دنبال اینکارا نیستم

ولی بجاش، دارم پرقدرت‌تر از قبل تلاش میکنم

بخاطر اینکه میدونم تو آینده این برای من خیلی میتونه مهم باشه

هم مهم و هم تأثیرگذار

 

میخوام چن سال دیگه خواستگاری هر دختری رفتم،

حتّی اگه منو رد کنه،

تهِ دلش واسه تیپ و هیکلِ من غبطه بخوره

و مطمعنم که غبطه میخوره، شک ندارم

میخوام وقتی ازدواج کردم

کنار خانومم احساس راحتی کنم

و از اندامِ خودم خجالت نکشم

چون الان بشدّت از خودم و اندامم خجالت میکشم (اعتماد به نفسم ضعیفه؟؟!!)

شاید اینکارو بشه گفت من دچار خودکم بینی ام و اعتماد به نفس ندارم

----

بزرگترین مانعِ من، زخم زبون‌های والدینم هست

اونا با هرکاری غیر از درس خوندن مخالف اَن

اینکه صبح تا شب سَرَم لای کتابا و جزوه‌ها باشه

خیلی ساده و خلاصه توضیح بدم

برنامه شون واسه آیندۀ من اینه:

 

درس بخونم مدرک بگیرم بعد استخدام شم یه جایی با حقوق معمولی کارمند شم

هرروز صبح پاشم برم سرکار عصر برگردم

هدفشون برا من، تشکیلِ یه زندگی معمولی هست در حدّ بخور و نمیر

 

ولی من این زندگی رو نمیخوام

میدونم هیچ پدر مادری بدِ بچّه‌شو نمیخواد

ولی اونا با این رفتارشون واسه من بعنوان بزرگترین مانع بدل شدن

ولی من تسلیم نمیشم

میدونم این اختلافاتِ منو والدینم هیچوقت تموم نمیشه

 

من به اونا چَشم میگم ولی کارِ خودمو میکنم

بجای اینکه منو تشویق کنن و هرجور حمایتی که ازشون برمیاد دریغ نکنن

کارشون شده زخم زبون زدن، ناامید کردن، دلِ منو شکستن، بَدرفتاری کردن

 

منم ازشون کینه به دل ندارم

میدونم، هم نگرانن هم شکل دیدگاهشون اینجوریه، کاریش نمیشه کرد

برا همین میگم باهاشون کنار میام. کنار میام امّا تسلیم نمیشم

بابا و مامان، شاید بگید اینا چه حرفاییه که اینجا نوشتی

 

باید بگم متأسفانه چاره‌ای نداشتم

باید با کسی درد و دل میکردم، باید خودمو خالی میکردم

متأسفانه شما هیچوقت گوشِ شنیدنِ این حرفارو نداشتین

تحمّلِ اینکه پسرتون به کار دیگه‌ای غیر از درس خوندن فکر میکنه

 

و درک کردنِ اینکه چرا من

از درس خوندن و مطالعه کردن بیزار شدم

با اینکه خیلی کتابا هست که دلم میخواد بخونم

من هیچوقت نتونستم اون آدمِ ایده آلِ شما باشم

امّا حدّاقل میتونم واسه رسیدن به ایده‌آل های خودم تلاش کنم.



/ 0 نظر / 111 بازدید