About Myself

پنج شنبه 21 شهریور 98

~~~~

الان که دارم این متنو مینویسم، وارد سال پنجم دانشگاه میشم.

من سال 94 کنکور ریاضی دادمو همون بار اول، از مهندسی معدن #ارومیه قبول شدم. از رشتم نسبتاً راضی بودم

چون نمی‌خواستم پشت کنکور بمونم، طوری انتخاب رشته کردم که حتماً از یه جایی قبول شم

متأسفانه اشتباه کردم و اولویت رشته رو به اولویت شهر ترجیح دادم

واسه همین از یه شهر دیگه قبول شده بودم و ناچاراً از خانواده جدا شدم


دانیال، یه پسر 17 ساله (یه سال تو سوم ابتدایی جهشی خوندم) که تاحالا از خانواده جدا نشده،

تاحالا حتی یه بار با دوستا و همسن‌هاش واسه دو روز از خونه دور نبوده،

حالا مجبور بود بخاطر دانشگاهِ کوفتی و بی‌ارزش بره یه شهر دیگه

باید 470 کیلومتر از خونه‌مون تو #اردبیل دور می‌شدم


از مهر 94 وارد دانشگاه شدم. از همون اوّل کار ضعیف شروع کردم

بازیگوشی و بی‌انگیزه بودن و احمال‌کاری باعث شد نتونم درس‌هارو خوب پاس کنم


بازیگوشی معنیش این نیست که از خانواده جدا شدم

و رفتم دوستای لات و لاءبالی پیدا کردم افتادم تو خط ولگردی

معنیش این نیست که رفتم اونجا و وارد یه دنیای جدید شدم،

و مثل خیلی از پسرا افتادم تو خط دختربازی و دوس دختر پیدا کردن یا لاس زدن باهاشون

تابحال تو دانشگاه با هیچ دختری دوس نشدم


خلاصه من نتونستم خوب درسارو پاس کنم و این باعث شد از همکلاسیای هم ورودی عقب بیوفتم

هرگز نسبت به کسی حسّ حسادت نداشتم مخصوصاً تو چیزای درسی. نه دوران مدرسه نه دانشگاه.

واسه همین اصلاً ناراحت نبودمو حرص اینو نمیخوردم که اونا از من جلو زدن

همیشه معتقد بودم هرکار یا اتفاقی، واسه هرکسی، زمانِ مخصوص به خودشو داره

دقیقاً مثل حالتی که یه نفر 40 سالگی میمیره یه نفر 95 سالگی


بخاطر همون، جوری به مشکل خوردم که یه بار نشد من بتونم از خونه با خیال راحت و بی دردسر،

بدون مشکل انتخاب واحد کنم.

یه بار ی همکلاسی بهم گفت تو با خودت چیکار کردی؟ چارت درسیتو زدی داغون کردی

من همیشه هر ترم مجبورم موقع حذفو اضافه پاشَم برم اون دانشگاهِ لعنتی و دوباره برگردم


وقتی با خودم فکر میکنم که چه روزای سختیو پشت سر گذاشتم،

دلم به حال خودم خیلی میسوزه

سرگذشت من غم آلود و گریه آوره. سرگذشت من خیلی تلخه. خیلی

هیچکس حتّی والدینم هم نمیتونن درک کنن من چه روزایی گذروندم

الان که دارم این چیزارو مینویسم واقعاً بغض کردم

این فقط یه بخش خیلی خیلی کوچیک و خلاصه واری از گذشته‌ی منه.


چشممو باز کردم دیدم سر هیچ و پوچ 3 بار مشروط شدم

چاره ای نداشتم. به هر قیمیتی شده نباید میذاشتم یه بار دیگه این اتفاق بیوفته

چون کارم خیلی سخت و غیرقابل پیشبینی می‌شد

از اون موقع به بعد همیشه با پدرم بیشتر مشورت میکنم. با کمک خدا و خانواده،

با دعای خیر پدر و مادر دیگه اجازه ندادم این اتّفاق دوباره تکرار بشه

خدارو همیشه شکر میکنم. بابا و مامانم خیلی بخاطر من خون دل خوردن

همیشه دستشونو می‌بوسم.


من حالم همیشه خرابه. نمیدونم از چه چیزی ناراحت ام

انگار یه چیزیو گم کردم. انگار چیزی رو از دست دادم

انگار کسی بهم ظلم کرده یا حقّمو خورده، نمیدونم

ولی خیلی خوش اخلاق، صبور و مهربونم. خیلی مؤدب و قدرشناس هستم

لطف آدما بهم رو اگه ازش آگاه و باخبر باشم، هیچ موقع از یاد نمی برم

و سعی میکنم حتماً یجوری جبران کنم.


الان که وارد سال پنجم دانشگاه میشم، احساس میکنم وقتمو تلف کردم

احساس میکنم هیچ فایده‌ای برام نداشته

جز اینکه یاد گرفتم جلوی سختی ها و ناملایمات قوی تر باشم

همونجور که قوی و سرسخت باقی بمونم، در مقابل اتفاقات و آدمای اطرافم انعطاف پذیر و نرم باشم


احساس میکنم به قول معروف چیزی برا از دست دادن ندارم

وقتی چیزی واسه از دست دادن نداشته باشی، درست همون موقع‌ست که تازه میفهمی چه کارایی ازت برمیاد


احساس پوچی و بی‌ارزشی میکنم. من تنها و بی کس ام

به‌جز خانواده کسی بهم توجهی نمیکنه. بجز خانواده کسی دوسم نداره

حتّی بعید میدونم خدا هم ازم خوشش بیاد؛ چون خیلی نافرمانی کردم

خیلی عهد بستمو بعدش زیر پا گذاشتم. سفر حج رفتم اما نمازخون نشدم

ماه رمضون اومدو من روزه نگرفتم. بنظرتون با اینکارا خدا از آدم خوشش میاد؟ بعید میدونم.


حداقل تا اینجای کار خوشحالم از اینکه به کسی ظلم نکردم

حقّ کسیو نخوردم. دل کسیو از خودم نشکوندم. از این بابت از خودم خیلی ممنونم


این منم؛ ... دانیال، یه پسر 21 ساله، با خصوصیات متفاوت از همسن های خودش

با ویژگی های رفتاری که قبلاً به دفعات توضیح دادم

با گذشته‌ی تلخ و ناراحت کننده

با شکست های متعدد در طول زندگی

ولی هنوز نسبت به آینده کور سوی امیدی دارم

از خدا و والدینم متشکرم

همین وضعیتی که دارم برای کسی مثل من از سَرم هم زیاده



/ 0 نظر / 108 بازدید