سرنوشت من، پنج سال از عمرم، دانشگاه

باورم نمیشه آبان ماه هس

چقدر زمان زود میگذره

انگار همین دیروز بود هفته های آخر شهریور بود

ک من داشتم دربارۀ اتّفاقای روزای اخیر تو وبلاگ مینوشتم

اَصن نمیدونم مهر ماه چجوری گذشت

الان ک دارم بیشتر فکر میکنم برام خیلی عجیب میاد

تولّدم 27 آبانه، امسال 22 ساله میشم

واااای خدا، من چقدر کارِ عقب مونده دارم

سخته برام خیلی

امّا نمیخام دلهُره ب خودم راه بدم

ای کاش میشد هرچه زودتر این دانشگاه وُ تموم میکردم

پنج ساله دارم زجر میشکم

هیچکس دردِ منو نمیفهمه

هیچکس نمیتونه درکم کنه

پنج ساله زندگیم مختل شده، روال عادّیِ زندگیم بهم ریخته

پنج ساله سرگردان، دورِ خودم میچرخم

پنج ساله آواره ی جادّه هام

از پنج سالِ پیش تا ب امروز دارم ب زوال میرم

پنج ساله مثلِ ی روحِ سرگردان ام

پنج ساله دارم کوهی از استرسِ بی ارزش رو تحمّل میکنم

همه ی تصوّراتم از درس و دانشگاه و دانشجوها و استادا عوض شد

پنج ساله پر شدم از بُغض و کینه

پنج ساله زیرِ شِماتت و زخم زبون پدر-مادرم هستم

پنج سال از عمرم بدون ثمر گذشت

نه تونستم خوب درس بخونم و واحدامو پاس کنم

نه حتّی تونستم ذرّه ای مطالعۀ متفرّقه ک برام مفید باشه انجام بدم

نه تونستم (اوّلا میخواستم و نمیشد، الان دیگ نمیخوام) دوست دختر داشته باشم

ک بگم حدّاقل از دانشگاه رفتن این لذّت رو بردم

نه تونستم مقاله یا پژوهش یا کار علمی انجام بدم ک بهش افتخار کنم

نه تونستم دوست و رفیقِ درست حسابی پیدا کنم

نه تونستم کارِ نیمه وقت یا دانشجویی ای داشته باشم

ک بگم حدّاقل تجربۀ کاری و درآمد کسب کردم

هیچی، هیچی، هیچی...

ایناست نتیجه ی پنج سال دانشگاه رفتنِ من

اونم دانشگاه دولتیِ سراسری

یک کلمه؛ «پوچ»

پنج سال از سالهای نوجوونی و جوانیم تباه شد

دقیقاً مثلِ اینکه پنج سال تو زندان حبس بودم

ب دنبال مقصّر هم نیستم

فقط دارم سرگذشتِ خودم و شرح میدم

پنج سال از زندگیم اینجوری گذشت

با هیچکس کاری ندارم

فقط میگم لعنت ب خودم

این بود سرنوشتِ من...


/ 0 نظر / 42 بازدید